مهندس امیررضا پوررضا

نویسنده با  توجه به دو رمان ایرانی، ضمن بیان ارزش های بزرگمنشانه یا آریستوکراتیک، از آثار فقدان یا برخورداری از این صفات می گوید و اینکه چگونه می توان حائزشان شد و در جامعه نقش مفیدی اجرا کرد و متقابلاً کسانی که می کوشند خود را  آراسته به آن نشان دهند، در حالی که بویی از آن نبرده اند.
دو کتاب پرفروش و مهم در ادبیات داستانی ما هست که از زوایای متفاوت به ارزش‌های آریستوکراتیک پرداخته‌اند. همین آغاز یادآور می‌شوم که چون هنوز معادل رایج و جامعه‌پذیری در زبان فارسی برای واژه‌های «آریستوکرات» و «آریستوکراتیک» نداریم، ناگزیراز همین واژه‌ها استفاده می‌کنم. داریوش آشوری در دانشنامه سیاسی، برای آریستوکراسی واژه «مِهان‌سالاری» را آورده‌ و توضیح داده‌ است که «این واژه از ریشه یونانی آریستو کراتاست به معنی: حکومت بهین‌کسان، بِهان سالاری»؛ ولی تا جاافتادن و جامعه‌پذیری این واژه‌ها هنوز مانده است. روزگاری نیز واژه «اَشراف» به عنوان معادل «آریستوکرات(ها)» در ترجمه استفاده می‌شد که اگر بر اساس ریشه‌اش، یعنی «شرَف» (به معنای آبرو، حیثیت، جایگاه بلند در اجتماع) به آن بنگریم، به مفهوم آریستوکرات نزدیک است؛ اما به دلیل بار معنایی نیمه‌منفی و عدم انطباق کامل، از «اشراف» هم نمی‌شود استفاده کرد. «نخبه» و «نخبه‌سالاری» هم جایگزین دقیقی نیست؛ زیرا هر آریستوکراتی نخبه است و جامعة آریستوکراتیک نخبه‌پرور است، اما هر نخبه‌ای آریستوکرات نیست. دزد و آدمکش و هکر هم داریم که در نوع خودشان نخبه‌اند، اما بدیهی است که آریستوکرات نیستند.
امیدوارم دانشوران واژه‌پژوه برای این کلمه معادل مناسبی پیشنهاد کنند؛ چون ما زمانی در عرصه‌ای موفق می‌شویم که برایش واژه‌ای منظوررسان و جامعه‌پذیر داشته باشیم. نکته دیگر اینکه اگر در این نوشته مکرر از تعبیر «آریستوکرات» استفاده می‌کنیم، منظور معنا و کاربرد آن در فضای تخصصی علوم سیاسی نیست، بلکه منظور نگاه اخلاقی و جامعه‌شناختی به این مفهوم و وام‌گرفتن یک واژه تخصصی برای کمک به توصیف اخلاق افراد مورد نظر و آثار آن دستگاه فکری در جامعه است؛ مثلا زمانی که می‌گوییم «فلانی آدم دمکراتی است»، منظور این است که او اهل پذیرش رأی اکثریت است، یا برای اعضای خانواده حق رأی و اظهار نظر قائل است. یا اگر کسی بگوید «فلانی خیلی فاشیست است»، منظور این است که اهل تعامل و در نظر گرفتن آرا و گرایش‌های دیگر نیست. ناگفته پیداست که این اصطلاحات در جامعه ما بار مثبت و منفی خود را دارند و به‌کاربرنده نیز با به کارگیری هر اصطلاح، از بار ارزشی آن استفاده می‌کند.
واژه آریستوکرات نیز حامل ارزش‌هایی است و دقیقاً منظور در این نوشته این است که به آن ارزش‌ها اشاره کنیم. آریستوکراسی و آریستوکرات در دوره‌ای، به‌ویژه در اروپا، کاملا دارای بار منفی شد. جامعه این گروه را دارای ثروتِ کارنکرده و قدرت سیاه می‌دانست. ما در جامعه خودمان هم، خاصه از دوره مشروطیت با این ‌نگاه منفی مواجه هستیم. همان‌طور که اگر دمکراسی به بیراهه برود، سر از پوپولیسم و عوام‌زدگی درمی‌آورد، آریستوکراسی هم اگر به بیراهه برود، سر از اُلیگارشی درخواهد آورد. بر ماست که سره از ناسره بازشناسیم.

آریستوکراتیک کیست؟
نیچه فیلسوف قرن نوزدهمی و از پیشگامان نقد مدرنیته که نقش «ارادة معطوف به قدرت» را در انسان بالاتر از عقل می‌داند، به نظر می‌رسد نخستین کسی است که در ۱۸۸۱ می‌گوید: «جامعه‌ای بی‌سیما و توده‌وار شکل گرفته است» و هشدار می‌دهد: «لازم است آریستوکرات‌ها نیز آریستوکراسی نوینی برپا کنند.» او اخلاق آریستوکراتیک را مثبت و ارزشمند می‌داند و خصوصیاتی برای آنان ذکر می‌کند و می‌گوید: آریستوکرات از مردم‌فریبی، ابتذال کاسبکارانه، صمیمیت‌های بی‌ارزش و خودنمائی بازاری بیزار است؛ زندگی را پذیرفته و به آن دلخوش است، اما دلبسته نیست. 
او هنر زیستن و هنر مردن را در واقع همسان می‌داند. آهستگی و آرامی در رفتار و نگاه، نپذیرفتن افتخارات پیش پا افتاده، اعتقاد به داد و دهش مادی و معنوی، اعتقاد به فضیلت ادب و داشتن شیوه‌ای ویژه در انجام کارها، از مشخصه‌های اوست.
آریستوکرات ترجیح می‌دهد اشتباهات دیگران را نادیده بگیرد تا اینکه ببخشد. او نسبت به سر و وضع ظاهری خود دقتی سربازگونه دارد؛ به ساده‌دلی عشق می‌ورزد و آسان به شوق می‌آید.
از قیاس‌های عجولانه خودداری می‌ورزد، اما تاب دشمنی‌های بلندمدت را دارد. نیچه می‌گوید: «شور و عشقی که بر آریستوکرات چیره می‌شود، شور و عشقی ویژه است، بی‌آنکه خود بداند، احساس گرماکردن در چیزهایی دارد که دیگران آنها را سرد می‌یابند، آفرینش ارزش‌هایی که هنوز برای آنها ترازویی اختراع نشده، قربانی کردن در محراب خدایان ناشناخته، دلیری بدون توقع کسب افتخارات، خشنودی از خویشتن خویش.»
اخلاق آریستوکراتیک اخلاقی است مسئول در قبال خویشتن خویش، رابطه‌ای ممتاز بین خود و خود متعالی. بین آن کس که زندگی می‌کند و آنچه به زندگی معنا می‌دهد. اخلاقی است که نه منشأ موروثی دارد و نه حقوقی، و در آن ترس از جرم و ترک وظایف، جای خود را به شرم و شرمساری داده است. مبنای اخلاق آریستوکراتیک، شرف و آبروست و معیارش اینکه بتوانی با سربلندی خالی از تکبر، در چشم مردم نگاه کنی.

نگاهی به دو   رمان
ایرج پزشکزاد در داستان بلند «دایی‌جان ناپلئون» به‌خوبی نشان داده که چطور گروهی خود را آریستوکرات جا زده‌اند و عملکردشان چه لطمه‌ای به آبرو و سرمایه اجتماعی آریستوکرات‌ها زده است. خوب است این ارزش‌ها را در این اثر ادبی ببینیم و با ارزش‌های آریستوکراتیک بیشتر آشنا شویم. سریال تلویزیونی پرطرفداری هم از آن ساخته شد. از «بامداد خمار» نیز سریالی در دست تهیه است که امیدوارم موفق و پربیننده باشد. 
«دایی‌جان ناپلئون» که نویسنده‌اش خود به آریستوکراسی ایرانی منسوب است، به گروهی پرداخته که برخلاف برداشت اولیه، آریستوکرات نیستند و با پول خشت و آجر مردم، به نان و نوایی رسیده‌اند. اینها کسانی هستند که در سینی نقره برای شاه پول فرستاده‌اند و از این طریق برای خود القاب و عناوینی دست و پا کرده‌اند. این آریستوکرات‌های قلابی در حالی که از ارزش‌های آریستوکراتیک، که در طی سده‌ها و از نسلی به نسل بعد پخته‌تر می‌شود، به‌کلی بی‌بهره‌اند، داعیه‌دارانی تهی و پرمدعا هستند و آبروی هر چه آریستوکرات را برده‌اند. این گروه تازه به دوران رسیده به بقیه مردم طوری نگاه می‌کنند که انگار از آسمان افتاده‌اند!
برعکس برداشت اولیه برخی‌ها، دایی‌جان ناپلئون داستان آریستوکرات‌ها و حمله به آنها نیست، بلکه نقد گروهی است که لقب خریده‌اند و خود را آریستوکرات جا زده‌اند، درحالی که از ارزش‌های آن بهره‌ای ندارند. آنها قزاق‌های کلنل لیاخوف هستند که خود را مجاهدان مشروطه جا می‌زنند. جامعه هم در دوره‌ای آنها را آریستوکرات پنداشته و عملکردشان را به پای آریستوکرات‌ها نوشته است. شاید بزرگترین لطمه همین‌جاست که افراد میان‌مایه، با آریستوکرات جازدن خود، اعتماد جامعه به آریستوکرات‌ها را از بین بردند و این باعث شد جامعه تکیه‌گاه مطمئنی را از دست بدهد. این بی‌بهرگی خودش را در بزنگاه‌ها نشان داد و اهمیت موضوع دقیقاً همین است که آیا امروز جامعه ما  آریستوکرات‌هایش را می‌شناسد؟ آیا می‌تواند در بزنگاه‌ها به آنها اعتماد کند؟ 

معتمدان مردمی
اگر جامعه آنها را نشناسد، در بزنگاه‌ها به چه کسانی روی بیاورد و اعتماد کند؟ تفاوت بین «اعتمادداشتن» و «اعتمادکردن» در چنین مواقعی آشکار می‌شود.
در پیچهایی که در زندگی هر انسان یا جامعه‌ای پیش می‌آید، ناچاریم به ستون‌های استواری تکیه کنیم که همان آریستوکرات‌ها هستند. در میان خانواده، قوم و خویشان، دوستان و همکاران، در محله، شهر و کشور کسانی را می‌شناسیم که می‌دانیم می‌توانیم در بزنگاه‌ها به آنها اعتماد و حتی تکیه کنیم. اگر آنها را پیشاپیش بشناسیم، می‌شود «اعتمادداشتن». اگر چنین کسانی را نشناسیم یا نداشته باشیم، مجبوریم در تندباد حوادث به کس یا کسانی «اعتماد کنیم». اعتمادداشتن، از جنس تصمیم و علم و اطلاع است، اما اعتمادکردن از جنس انتخاب و بخت و احتمال است.
چو آئین کیخسروی گشت پست
چو پیمان و پیمانه در هم شکست،
عجب را نباشد در این روزگار
که شعبان به جای تهمتن نشست!
اینجا ارزش تاریخی و جامعه‌شناختی دایی‌جان ناپلئون و بامداد خمار بیشتر روشن می‌شود. فارغ از ارزش ادبی، این آثار کمک می‌کنند بدل از اصل شناخته شود و ارزش‌های گمشده در هیاهو، به جایگاه خود بازگردند و در گردنه‌های پرخطر، رسالت تاریخی خود را انجام دهند. پزشکزاد با حمله دقیق و هدفمند به این افراد، پوک‌بودن آنها را در سالهای بعد با «آقای سالار» شدن «مش‌قاسم» نشان می‌دهد و این خط پرمدعا را معرفی می‌کند. مش‌قاسم که مهمترین واقعة زندگی‌اش درگیری با چند سگ ولگرد در غیاث‌آباد بود، ناگهان به صف شجاعان جنگ کازرون و مجاهدین مشروطه پیوست و با فروش زمین‌های یکباره ارزش‌یافته، «آقای سالار» شد و یک حلقه به زنجیره آریستوکرات‌های مجعول اضافه کرد. این بخش پراهمیت از داستان، متأسفانه در سریال نیامده است. 
پزشکزاد به‌روشنی با نشان دادن «آقای سالار» به عنوان آدمی به‌ظاهر آریستوکرات، نشانیی از پیشینة این جنس افراد می‌دهد. او می‌گوید که این بسازوبفروش‌های لقب‌خریده، آریستوکرات نیستند و این پرمدعایی‌ها رفتار آریستوکراتیک نیست. پزشکزاد که اعتقادی به سیاه و سفیدبودن انسان‌ها نداشت و آنها را در طیفی از خاکستری روشن تا خاکستری تیره می‌دید، از زبان شخصیت خاکستری روشن داستانش می‌گوید که: اینها طوری حرف می‌زنند که انگار آقابزرگ ویکتورهوگو بوده! اینجاست که نویسنده، انسان برتر مورد نظر خود را معرفی می‌کند و معلوم می‌شود که او برتری را در کجا می‌بیند. 
در بین شخصیت‌های کتاب دایی‌جان ناپلئون، تقریباً هیچ‌کس آریستوکرات نیست؛ فقط «اسدالله میرزا» را می‌توان آریستوکرات دانست، آن‌هم نه با استناد به «شازده» بودن و خون و نسب، چرا که برادربزرگترش «شمسعلی‌میرزا» مثل بقیه شخصیت‌های داستان، آریستوکرات نیست، بلکه تنها بعضی از ارزش‌های آریستوکراتیک در او ‌دیده می‌شود. 
مطلقاً صرف متولدشدن در یک خانواده منسوب به دستگاه دربار یا حکومت، از کسی آریستوکرات نمی‌سازد. در مقابل، فراوان آریستوکرات‌هایی را داریم که متعلق به بدنه جامعه بوده‌اند و هیچ خاستگاه حکومتی نداشته‌اند. پزشکزاد به دنبال این بود که نشان دهد چه گروه بزرگی به‌رغم ادعاهای گزاف، آریستوکرات نیستد. 
به نظر شخصی من که نمی‌دانم تا چه حد درست است، آریستوکرات‌های آن دوره امثال ذکاءالملک فروغی و دکتر مصدق هستند که بر اساس احساس وظیفه وارد حکومت شدند. سهراب می‌گوید: «من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت» و البته منظورش «سیاسی‌کاری» است، وگرنه یک خانه را هم بدون سیاست نمی‌شود اداره کرد، چه برسد به یک جامعه.

مصادیق آریستوکرات
 اگر بخواهیم با تکیه بر حافظه، نمونه‌هایی از آریستوکرات‌ها را ذکر کنیم، می‌توانیم به حاج‌آقا حسین ملک، کلنل محمدتقی‌خان پسیان، میرزا کوچک‌خان، کمال‌الملک، احمد قوام، محمدتقی بهار، دریادار غلامعلی بایندر، خانم فخرالدوله، علی‌اکبر دهخدا، غلامرضا تختی، حاج‌آقا شمشیری، ستّاره فرمانفرمائیان، علینقی عالیخانی، محمد نمازی، فریدون‌ جم، داریوش فروهر را با خاستگاه‌ها و مشخصات متفاوت ذکر کنیم. اگر بیشتر فکر کنیم، نمونه‌های بیشتری به یادمان می‌آید. 
البته ممکن است برخی از نمونه‌های بالا را به عنوان آریستوکرات قبول نداشته باشیم. اما آنچه مورد توافق به نظر می‌رسد، این است که آریستوکرات بودن هم مثل بسیاری از مفاهیم، نقطه‌ای و «صفر و یک» نیست و باید آن را طیف دانست؛ طیفی که یک سرش افرادی هستند که به هیچ عنوان آریستوکرات نیستند و سر دیگرش آریستوکرات‌های تمام‌عیار قرار می‌گیرند.
برخلاف آنچه بیشتر می‌شنویم، در آریستوکراسیی که نیچه آن را «آریستوکراسی نوین» خواند، آریستوکرات بودن یک مفهوم ارثی نیست. نسب خانوادگی البته در آن مؤثر است، ولی نه شرط لازم است و نه شرط کافی. یکی از مواردی است که می‌تواند امتیاز فرد را در آریستوکرات بودن بالا ببرد و البته پراهمیت است.
از سوی دیگر لازم است توجه کنیم که آریستوکرات‌ها الزاماً از مقامات کشوری و لشکری نبوده و نیستند. تقریباً هیچ‌کس چنگیز، هیتلر یا حتی ناپلئون را آریستوکرات نمی‌داند. حتی فتحعلی‌شاه و محمدعلی شاه را هم آریستوکرات قلمداد نمی‌کنند. پس شاه‌بودن دلیل نمی‌شود که شخصی را آریستوکرات بخوانند؛ اما عباس‌میرزا را آریستوکرات محسوب می‌کنند. 

خاستگاه‌های گوناگون
آریستوکرات‌ها خاستگاه‌های گوناگونی دارند. در کشور خودمان برای مثال آریستوکرات‌های مذهبی داریم؛ یعنی افرادی که از بزرگان مذهب هستند و چنین مَنشی دارند و بزرگ و آریستوکرات خوانده می‌شوند. آریستوکرات تجاری داریم. بازرگانانی که داشتن چنان مَنشی باعث می‌شود آریستوکرات باشند. آریستوکرات‌های علمی، صنعتی، هنری هم داریم، لوطیان و پهلوانان آریستوکرات، نظامیان آریستوکرات و...
آریستوکرات‌ها خاستگاه‌های متفاوت دارند، اما از خواص هستند. مردم دوستشان دارند؛ حرفشان در بین مردم خریدار دارد. خواسته‌های مردمی و مصلحت‌اندیشانه دارند. مورد وثوق هستند و از سرمایه اجتماعی یا همان آبرویی که دارند، در جهت مصالح و منافع عمومی بهره می‌برند. آبروی آنها امانتی است از طرف مردم در نزدشان، تا در روز مبادا و بزنگاه‌ها، آن را به نفع مردم به کار بگیرند. آبروی آنها می‌تواند چون ریسمانی محکم و لنگری مطمئن کشتی جامعه را در طوفان‌ها از درهم شکستن حفظ کند. آریستوکرات‌ها باید در درازمدت، نخبگی و برجستگی، مردم‌دوستی و دیگرخواهی خود را ثابت کرده باشند.آریستوکرات‌ها از جامعه تغذیه می‌شوند و مرتب افرادی به جمعشان اضافه می‌شود. از سوی دیگر، کسانی با رفتارهای مغایر با ارزش‌های آریستوکراتیک، از جمع آنها خارج می‌شوند. آریستوکراسی همواره در حال تغذیه‌شدن از جامعه است. جامعه‌ای کامرواست که بتواند این مسیرها را باز نگه دارد و همه در آن به ‌اندازه لیاقت و توانمندی‌شان رشد کنند و به آن جایگاه بلند برسند. جامعه با بازکردن مسیر رشد افراد، در واقع مسیر رشد خود را باز کرده و رشد خود را بیمه می‌نماید. سعدی می‌فرماید: وقتی افتاد فتنه‌ای در شام...
روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند
پسران وزیر ناقص‌عقل، به گدایی به روستا رفتند
اگر مسیر ورود به جمع آریستوکرات‌های جامعه برای همه باز نباشد تا به تناسب شایستگی و دارا بودن ارزش‌های مذکور به آن وارد شوند و در آن بالا بروند، در این حالت با «اُلیگارشی» مواجه هستیم. 
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی